من در کمرکش کوه خوشحال می دویدم ناگاه از دل کوه صدای پا شنیدم وقتی که ایستادم دیگر صدا نیامد همراه ناله ی باد صدای پا نیامد وقتی که می دویدم بر سنگ های انبوه صدای پای خود را من می شنیدم از کوه مثل صدای کوه است اعمال ما و دنیا آید به سوی ما باز هر کار زشت و زیبا
کاش میشد مثل باران می شدیم مهربان و تازه و بی ادعا نرم با آ؛وازهای شاد خود رقص می کردیم روی سبزه ها کوچه ها و بام ها پر می شدند از صدای پای کوبیهایمان سبزه می رویید در هر باغچه از طراوت های جای پایمان پنجره های غبار آلود را بوسه می دادیم و می شستیم زود از صدای شرشر آوازمان ناودان ها کاشکی لبریز بود کاش میشد کینه ای در ما نبود بانشاط و پاک و خندان می شدیم مهربان و تازه و بی ادعا کاش میشد مثل باران می شدیم |
About
به وبلاگ من خوش آمدید Archivesاسفند 1392بهمن 1392 AuthorsعسلLinks
پرنسس تاریکی
LinkDump
ارسال دستگاه از چین به ایران کاربران آنلاين:
بازدیدها :
کد تغییر شکل موس |